قانون کارما یا علت و معلول
قانون علت و معلول هنگامیکه به طور اخص به امور انسانی اطلاق می شود،توسط استادان باستانی کارما نامیده میشود.هنگامیکه یک فرد اعتباری را ابتیاع می کند،قرضی را موجب می شود و باید مطابق این قانون،بهای آن را بپردازد.در دنیای مادی و اقتصادی این معادله را به تقدیر گرایی نسبت نمی دهند،بلکه به عنوان مسئولیت می پذیرند.
هر عملی را که انسان انجام میدهد،باید به مثابه یک علت تلقی شودو هر علتی که به حرکت در آید باید معلول همسنگی با خود داشته باشد.این تقدیر گرایی یا جبر نیست بلکه قانون جبران یا قانون عمل و عکس العمل یعنی کارما است.

قانون علت و معلول که همان کارما است،با کارکرد خود در عمق وجود هر فرد ،بنا به حکومت باستان،یکی از مهمترین قوانین دوازده گانه ای است که بر حفظ نظام هستی حاکم اند.پذیرفتن این قانون و فهمیدن نحوه استنتاج آن در میان آثار نگارش یافته در شریعت کی سوگماد یافت می شود.
باور داشته باشیم یا نه،این قانون بنیان اساسی وجود هر فرد و هر ملتی است که تا به حال پا به عرضه وجود گذاشته است.در حالیکه اکثریت مردم از آن غافلند.این قانون به پا دارنده تداوم همسنگی میان زندگی و عمل است.
همانگونه که کشاورز در وقت معینی از سال بذری می کارد با این یقیین که حاصل آن خواهد رویید،ما باید بدانیم که هر عملی که بکاریم و نیتی را که در این جهان به کار بندیم،یقینا حاصلی خواهد داشت و به سوی خودمان باز می گردد.مگر اینکه این عمل به نیت و نام استاد حق در قید حیات باشد.
مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو یادم ازکِشته خویش آمدوهنگام درو(حافظ)
به هر حال بسیار معدودندکسانی که قانون علت و معلول را به زندگیشان اطلاق کنند.گاهی به علت نادانی ولیکن اغلب همانگونه که در پیش اشاره رفت به این دلیل است که پرورش انسان مدرن او را بر این باور داشته است که احساس کند به ترتیبی فراسوی قانون معلول حاکم بر طبیعت قرار دارد.
ربازارتارز کبیر یک بار گفت:<<معلول همانگونه در تعقیب علت است که چرخ خویش در پی سم گاو میش روان است.>>از آنجا که ما در جهانی زندگی می کنیم که به طور کامل از قانون کیهانی جُبران تابعیت می کند..زیرا سرو کار آن اصولا با الگوهای کارمیک افراد در تمام طبقات جهانهای تحتانی ،شامل فیزیکی ،اثیری،علی،ذهنی و نابخودآگاه(اشراق یا اتری)است.
بیشتر مصیبت های که بشر با آنها دست به گریبان است،به دلیل نا دیده گرفتن قانون کارما در اعمال و رفتار اوست.ما نمی توانیم نتیجه معنوی عمیقی را که پشت داستان برداشت کردن محصول کشته خویش است درک کنیم.بسیار معدود است کسانیکه درک کنند اعمال نیک و زشتشان چه انعکاسی بر روی آینده آنان خواهد داشت و کمتر کسی این را می فهمد که شرایط زمان حاضر مستقیما نتیجه آن چیزی است که در گذشته بدان مبادرت شده است.
نارسیس" افسانه ی "خودشیفتگان" است، و "نارسیسم" بیماری آنان. نارسیس داستان اندوهبار آفرینش نرگس وحشی در ادبیات رومی است...
بنابر گفته "اوید" در "چکامه ی نرگس وحشی"، "نارسیس" نوجوانی آنچنان زیبا بوده است که هر کس وی را، تنها یکبار می دیده است، برای همیشه مهرش را بجان میخریده. و در آتش عشق سوزانش، می گداخته. لیکن نارسیس را، به هیچ یک از دلباختگان بی قرار خویش، روی اعتنائی نبوده است. لعبتان خوشخرام، هر یک به هزاران کرشمه و افسون و ناز، می کوشیده اند، تا مگر "نارسیس" این خداوند حسن و ناز – گوشه ی چشمی بجانب ایشان بیفکند. ولی افسوس که تیر عشق آنان هیچگاه در قلب روئین وی، کمترین اثری از خود برجای نمی نهاده است.
سر انجام دلداده ای ناکام، در حق نارسیس نفرین میکند:
"خداوندا ، او را که از مهر دیگران در قلبش تهی است، به عشق خویشتن گرفتارش کن، تا از رنج بی انتهای آنان آگاه شود!"
نیاز دل شکسته پذیرفته میشود...
"اکو"یا "طنین" از همه ی دختران ناکام تر است. زیرا وی از طرفی به عشق نارسیس گرفتار است. و از طرفی دیگر مورد خشم انگیخته ازرشگ "هرا" همسر "زئوس"، خدای خدایان، واقع شده است. "هرا" در جستجوی شوهر خویش، "طنین" را در جنگلها، در حال شادی و آواز می یابد. به پندار اینکه زئوس دلباخته ی "طنین" است، از فرط رشگ نیروی سخن گفتن را از "طنین" باز میگیرد. "طنین" محبوب جنگلها، دیگر نمی تواند در سخن، پیش گام شود. وی از این پس قادر است، آخرین کلمات گفته هائی را که می شنود، منعکس سازد. زبان طنین فقط انعکاس و "تکرار" واپسین سخن دیگران است.
"طنین" از عشق "نارسیس"میسوزد. لیکن یاری آنرا ندارد که وی را از رنج درون خود آگاه گرداند. او در جنگلها، بی تابانه، در انتظار فرصتی است. تا مگر نارسیس روزی برای گردش به جنگل آید و او، وی را، از عشق بیکران خویش بیاگاهاند.
روز سرنوشت فرا میرسد. نارسیس خرامان، از کنار جنگل میگذرد. طنین در پشت درختان، مترصد فرصت مطلوب است. وزش باد، درختان را آهسته می لرزاند. لرزش درختان نارسیس را نگران میسازد.
وی فریاد برمیکشد: "چه کس اینجاست؟" .

طنین میخواهد، از شادی قالب تهی کند و با هیجان، در پاسخ نارسیس آخرین واژه ی او را تکرار میکند:
"...اینجاست!،
........اینجاست!،
.............اینجاست!..."
لیکن هنوز یارای آن را ندارد که از پشت درختان پای فراتر نهد.
"نارسیس" دوباره فریاد می کشد: "هر که هستی پنهان نشو، بیا!". فرمانی که اشتیاق دیرین قلب حسرت بار طنین است.
"....بیا!
........بیا!
.............بیا!...."
طنین در حالیکه آخرین جزء کلام نارسیس را همچنان تکرار میکند، با آغوش گشاده روبسوی نارسیس از پشت درختان پای بیرون می نهد. "نارسیس" چون بر خلاف انتظار، دختری را می بیند، از وی روی باز میگرداند، و شتابان بدرون جنگل میگریزد. نارسیس، در حقیقت از زندگی گریزان است و به "چشمه ی مرگ" نزدیک میشود.
در میان انبوه درختانی که سر بر آسمان کشیده اند. در نقطه ای دور از کناره ی جنگل، برکه آبی است که از قلب مومن پاک تر، و از اشگ بی دریغ دردانه ی یتیم، زلال تر است. شتابزده در کنار برکه بر روی سبزه ها فرو می افتد تا از آب گوارای آن بنوشد. ناگهان گوئی رشته ی جانش را از هم می گسلند. تپش قلبش رو به شدت می نهد. و آهی فغان آمیز از نهادش بر می خیزد. نفرین عاشق ناکام، در حق نارسیس اجابت می شود. دژ روئین قلب وی از هم فرو می ریزد. نارسیس "تصویر" خود را در آب می بیند، و دیوانه وار، عاشق خویشتن میگردد:
"آه! بیچاره دختران که از ستم عشق من چه ها کشیده اند؟!"

نارسیس دست در آب فرو می برد که تصویر خویش را در آغوش گیرد. لیکن در اثر حرکت امواج آب، تصویر محو میشود. ناچار دست از آب بیرون میکشد، تا آب دوباره آرام شود. و وی از نو باز تصویر خویشتن را به بیند. چه شکنجه و ستمی؟! کوچکترین لمس آب، موجب محو تصویر معشوق میگردد. حتی قطرات سوزان اشگ هجر عاشق، خطر محو تصویر معشوق را در بردارد!
نارسیس آنقدر در کنار آب به تصویر خود خیره می نگرد تا در سودای عشق بیکران خود نسبت به خویش، جان می سپارد. دلدادگان وی چون به جستجوی او، به سر برکه می رسند، جسد وی را نمی یابند. بلکه در جای وی، گلی روئیده، می بینند که همچنان به تصویر خویش در آب نگرانست.
آنان بیاد بود آرامگاه جاوید او، آن گل را "نارسیس" ، "نرگس تنها" و وحشیش می نامند خدایان بهخاطر این ناکامی وی را به گلِ نرگس(نارسیسیوم ) تبدیل میکنند تا همواره بر لب آب بروید و خود را نظاره کند

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد
و آن آگاهي است
و تنها يك گناه،
وآن جهل است
و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،
تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است
نخستين گام براي رسيدن به آگاهي
توجه كافي به كردار ، گفتار و پندار است.
زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،
ذهن و زندگي خود با خبر شديم،
آن گاه معجزات رخ مي دهند.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او
زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان
سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوي چيزي است
كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد
كه به حقيقت مي رسد!
نه پيش از آن!
مشهور است كه "بودا" درست در نخستين شب ازدواجش، در حالي كه هنوز آفتاب اولين صبح زندگي مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در جست و جوي حقيقت ترك مي كند. اين سفر ساليان سال به درازا مي كشد و زماني كه به خانه باز مي گردد فرزندش سيزده ساله بوده است! هنگامي كه همسرش بعد از اين همه انتظار چشم در چشمان "بودا" مي دوزد، آشكارا حس مي كند كه او به حقيقتي بزرگ دست يافته است. حقيقتي عميق و متعالي.
بودا كه از اين انتظار طولاني همسرش شگفت زده شده بود از او مپرسد: چرا به دنبال زندگي خود نرفته اي؟! همسرش مي گويد: من نيز در طي اين سال ها همانند تو سوالي در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش مي گشتم! مي دانستم كه تو بالاخره باز مي گردي و البته با دستاني پر! دوست داشتم جواب سوالم را از زبان تو بشنوم، از زبان كسي كه حقيقت را با تمام وجودش لمس كرده باشد.. مي خواستم بپرسم آيا آن چه را كه دنبالش بودي در همين جا و در كنار خانواده ات يافت نمي شد؟!
و بودا مي گويد: "حق با توست! اما من پس از سيزده سال تلاش و تكاپو اين نكته را فهميدم كه جز بي كران درون انسان نه جايي براي رفتن هست و نه چيزي براي جستن!"
حقيقت بي هيچ پوششي
كاملا عريان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزديك
كه حتي كلمه نزديك هم نمي تواند واژه درستي باشد!
چرا كه حتي در نزديكي هم
نوعي فاصله وجود دارد!
ما براي ديدن حقيقت
تنها به قلبي حساس
و چشماني تيزبين نياز داريم.
تمامي كوشش مولانا
در حكايت هاي رنگارنگ مثنوي
اعطاي چنين چشم
و چنين قلبي به ماست
او مي گويد:
معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند
فقط كافي است نگاه شان كنيد
او گويد:
به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست!
لازم نيست تا به جايي برويد!
براي عارف شدن و براي دست يابي به حقيقت
نيازي نيست كاري بكنيد!
بلكه در هر نقطه از زمين،
و هر جايي كه هستيد
به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز
شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،
كافي است!
اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق ميكند!
تمامي راز مراقبه در همين دو نكته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"
اگر بتوانيم
چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم
عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!
ضحّاک (اژیدهاک) پسر مرداس، پس از پیمان با ابلیس پدرش را میکشد و بر تخت سلطنت مینشیند.
به هنگام پادشاهی ضحّاک، ابلیس در شمایل آشپز برای وی غذاهای لذیذ گوشتی گوناگونی میپزد و چون شاه آرزویی از او میخواهد برآورده کند، ابلیس بوسیدن کتفهای شاه را آرزو میکند، که در آن هنگام دو مار سیاه از کتفها میرویند.

سه کانال بسیار مهم انرژی در بدن انسان وجود دارد که کانال اصلی یا سوشومنا در ستون فقرات از انتهای استخوان دنبالچه یا Sacred Bone به صراط مستقیم! بالا آمده تا تاج سر و دو کانال دیگر به نامهای آیدا و پینگالا همانند مار به دور آن پیچیده اند.
هدف نهایی این دو مار رسیدن به تاج سر و غده صنوبری است در مرکز مغز. هیچ چیز آن دو را اغنا نمی کند مگر مامن امنی در مغز. این نوع تغذیه می تواند نمادی از گمراهی ضحاک و فریب خوردن وی برای تشخیص ثواب و ناثواب باشد.))
دو مرد، آشپزی ضحّاک را به عهده میگیرند تا هر روز یکی از دو قربانی را نجات بخشند، به این شکل که مغز یک جوان را با مغز گوسفند میآمیزند و به ماران میخورانند و جوان دیگر را به کوه میفرستند.
اگر با آغاز هر پادشاهی در شاهنامه ما اغلب از آبادانی و دادگری شاهان میشنویم، پادشاهی ضحّاک دگرگونه است.
کردار خردمندان پنهان میشود و کام دیوانگان رواج مییابد. هنر و راستی خوار میشود و جادویی ارجمند. دست دیوان دراز است و از نیکی تنها به راز میتوان سخن گفت.""

نکته بخشهای با رنگ آبی حاوی توضیحات کلیدی هستند
چهل سال مانده به اتمام هزارهاش، ضحّاک خواب فریدون را میبیند و پایان نگونبختیاش را. بنابراین تلاش میکند که او را بیابد و بکشد. اما فرانک، مادر فریدون که همسرش را ضحّاک کشته، فریدون را ابتدا به گاوی شیرده میسپارد و سپس به مردی کوهی تا او را پنهانی بپرورد.
این دو عدد همواره در اساطیر دیده می شود. چهل و هزار. نمادی است از به پایان رسیدن و رسیدن بنیادی جدید. انسان به واسطه کتب و متون مقدس که از هزاره ها به عنوان اعصار رهایی یاد کرده اند در انتظار فرج است و این چهل نمادی بر اصرار تغییر در این هزاره سیاه ضحاک است.
فریدون برای فرج می آید تا بر دجال زمان خود پیروز شود و مردمش را نجات دهد. شباهت این بخش از داستان با داستان حضرت موسی و جدایی موقت فرزند و مادر در خور توجه است. این گاو شیرده نه که گاوی است که می گویند بل شخصی است مورد اطمینان و دایه ای است نیکو برای پروراندن فریدون ضحاک کش تا بپروراند جوانی تنومند و غیور برای مبارزه با دیوان و مرد کوهی رهرو ایست که بال معنوی فریدون را پرورش می دهد همانطور که گاو شیرده بال مادی فریدون را پروراند.
گاو پرمایه را ضحّاک مییابد و میکشد. (این بخش داستان بسیار اسطورهای است و اسطورههای آفرینش ایرانیان باستان را بازآفرینی میکند که اهریمن ششمین آفریدهی اورمزد، یعنی گاو و سپس کیومرث را میکشد.)
فریدون جان سالم به در میبرد و شانزده ساله است که از کوه پایین میآید تا کین پدرش را از ضحّاک بگیرد.
این سن یعنی 16 سالگی نمادی بر بیداری و آمادگی فریدون است در نوجوانی. بیداری در زمانی که هنوز گناهی مرتکب نشده و آماده دادخواهی است.

روزی کاوه نزد ضحّاک میرود و دادخواهی میکند که شاهی برای توست و "رنج و سختی" برای ما و از او پسرش را پس میگیرد که قرار بود خوراک ماران شود.
کاوه سپس به بازار میرود و مردم را سوی خود میخواند؛ چرم آهنگریاش را بر نیزه میکند و پرچم کاویانی را برپا میدارد؛ علیه ضحّاک برمیخیزد و مردم را به هواداری از فریدون فرا میخواند.
اینگونه همه به گِرد فریدون جمع میشوند و بر ضحّاک میشورند.
کاوه مردی است که از خود می گذرد تا عدل را بیاورد و می داند که شخصی لایق باید این امر خطیر را هدایت و به سر منزل مقصود برساند و آن، فریدون است.
شهرناز و ارنواز
شهرناز و ارنواز خواهران (به روایتی دختران) جمشیدند که از آنان در اوستا نیز نام رفته است. آنان زنانی اسطورهای هستند که به بیمَرگان میمانند. بانوان جمشیدند، سپس ضحاّک (که هزار سال عمر میکند) و پس از آن به همسری فریدون درمیآیند و از مرگ آنان سخنی نمیرود.
آنان را "لرزان چو بید" نزد ضحّاک میبرند و چارهای برایشان نمیماند که برای زنده ماندن به همسری ضحّاک درآیند. ضحّاک به آنان جادویی و بدخویی میآموزاند:
فریدون پس از فتح پایتخت، سر آنان را میشوید تا روانشان را از تیرگیها و آلودگیها بپالاید.
شستن سر نمادی بر پاکیزگی چاکرای تاج برای ارتباط با خداوند است.
آنگاه زنان به او باز میگویند که ضحّاک برای نگون ساختن فال اخترشناسان دست به کشتار گستردهی مردم و حیوان زده، تا تنش را در خون آنان بشوید.
پس فریدون ضحّاک را مییابد؛ در کوه دماوند به بند میکشد و جهانی از او آرامش میگیرد.

و این بخش داستان همانند قسمتی از داستان اساطیر یونان است که زئوس خدای خدایان بوسيله ولکان (خدای آتشفشان وآهنگری) پرومتئوس را در کوه قفقاز ميخکوب کرد و آنجا کرکسي جگر او را ميخورد تا آنکه هرکول او را نجات داد.
پرومتئوس :در اساطیر یونان خدا یا فرشته آتش ، پسر ژاپت و برادر اطلس است یونانیها او را آشناکننده ٔ بشر به تمدن میشمردند و عقل و خردمندی انسان را عطیه ٔ او می پنداشتند او پس از آنکه انسان را از گل زمین ساخت برای جان دادن وی آتش آسمان را بدزدید - فرهنگ دهخدا
پادشاهی ضحّاک در سراسر شاهنامه از بسیاری جهات یگانه است. سلطنت ضحّاک با خیزش و شورش مردم برچیده میشود؛ همچنین فریدون برخلاف دیگر پادشاهان که کین را با ریختن خون میپردازند، ضحّاک را به پند سروش به بند میکشد و قاتل پدرش را نمیکُشد.
هرچند که در متون پهلوی دلایلی برای نریختن خون ضحّاک آوردهاند که جهان از خون او پر از حیوانات موذی میشود، اما از نگاه امروزه نیز میتوان دلیل آن را پایان بخشیدن به دور کشتارهای هزاره دید.
فریدونی که به آبادانی و عدالت کمر میبندد و فردوسی چه زیبا تجسم میبخشد که هر یک از ما میتوانیم فریدونی باشیم:
عشق را به من نشان بده
اگر خواستار رسیدن به سطح بالاتری از آگاهی هستید،مهمترین وسیله ای که در این مقطع می توانید به آن متوسل شوید،دعا به معنای ارتباط با خداوند می باشد.اگر واقعا مشتاق حقیقت هستید و می خواهید بدانید که هستید؟و چرا به اینجا تعلق دارید؟در نیایش های خود از خداوند این درخواست را ادا کنید:حقیقت را به من نشان بده.
اگر خلوص نیت داشته باشید،خداوند حقیقت را در زندگی شما آشکار می کند.ولی انتظار نداشته باشید این حقیقت،مطابق با توقعات شما تجلی کند؛ممکن است به گونه ای دیگر وارد شود.ممکن است از طریق هدیه،کتاب یا توسط شخصی که به شما می گوید چگونه یک قدم کوچک بر دارید،بدست شما برسد.
بنابراین می توانید دعا کنید و سپس بگویید:((من خواستار حقیقت می باشم)) یا ((خدای مهربان به من دانایی،آگاهی و نیروی ادراک ببخشای))و بزرگترین درخواست شما می تواند این باشد((خدای بزرگ به من عشق ببخشای)).
آگاهی و دانایی و ادراک نشانه های الهی می باشند اما هنگامیکه عشق داشته باشید کُل آنرا دارید.ما در ابتدا به جستجوی بالاترین بخش مقدس و الهی می باشیم که به غیر از وجود درونی خودمان هیچ چیز دیگر نمی تواند باشد.سپس به دنبال آن،خصوصیات الهی و آزادی معنوی می آید که هیچ تعمید دهنده ای نمی تواند ان را وعده دهد.
هنگامیکه با خلوص نیت قصدی برای دستیابی به حقیقت می کنید،روح الهی شما را در قدمی به خانه خداوند نزدیک تر می سازد.



